ایستگاه شماره ۱۱: کرده ام نذر که عمری، زغمت گریه کنم…

metrofrq safar 11

یادش بخیر… سفر اربعین چند سال پیشمو میگم… امروز یباره دلم هوایی اون سفر شده بود…
سفری ک شب هاش به راستی سوزناک بود… و آفتاب روزاش به راستی داغ
سر و روم حسابی آفتاب سوخته شده بود و پاهام تاول زده بود…
چشمام از فرط خستگی و کم خوابی کم سو شده بود و فقط شماره هایی رو می دید که روی هر تیر چراغ برق وسط جاده نجف به کربلا زده بودن…
مدام تو ذهنم محاسبه می کردم که با احتساب ازدحام جمعیت… هزار و چهارصد و چهل و چند عمود رو چند روزه می تونم طی کنم…
مدام بین خوف و رجا بودم… یعنی میشه… یعنی میشه که به عمود آخر برسم؟
یعنی می شه قسمت بشه و به زیارت اربابم برم؟
آخه می دونی من خیلی وقت بود حسرت این زیارتو داشتم…گاهی به شوق اینکه زودتر از بقیه به زیارت اربابم برم… قدم هام رو تندتر می کردم… اما خب… گاهی خسته می شدمو قدم هام کند تر می شد… باور کن تا نرفته باشی نمی فهمی این خستگی چه لذتی داره… کنار جاده… وسط جاده …همه جا… زن و مرد پیر و جوون ایستاده بودن تا خستگی رو از تن ما بیرون کنن… با منت فراوون جرعه ای چای و آب به دستمون می دادن تا خستگی رو از تنمون بیرون کنن… واای که چه شیرین بود اون حلواهای عربی… هنوز طعم غذاهایی که مهمان موکب ها شده بودیمو فراموش نکردم… خدا خیر بده ی بارش هم ی جوونکی با اصرار فراوون پاهای خستم رو ماساژ داد… اولش خیلی خجالت کشیدم… اما خیییلی خوب بود… انگار خستگی از تمام تنم بیرون رف…. اینکه میگم خستگی فقط خستگی جسم بودا… وگرنه روح و روانم سرشار از شوق بود برای رسیدن به زیارت سالار شهیدان… من قبل تر ها از رفیقم ی روایتی شنیده بودم… از امام صداق علیه السلام نقل می کرد… که «اگر مردم می دانستند که چه فضیلتی در زیارت مرقد امام حسین علیه السلام است… از شوق زیارت می مردند».. اون موقع که این روایتو شنیده بودم… خیلی نمی فهمیدم… اما… اون روزا این شوق تو همه وجودم رخنه کرده بود… شاید… شاید… همین شوق زیارت بود که قاعده همه چیز رو برهم زده بود… جسم من قوایی گرفته بود که خستگی براش مفهوم نداشت…

پاسخ دهید