ایستگاه شماره ۵: تو یاد مایی و ما یاد هرکسی جز تو…

metrofrq safar 05

یکی از شیرین­ترین «خاطرات مشترک»ی که در ذهن همه­ی زائرای کربلا می­مونه، «چای­عراقی» هست!     ‌استکان­های کمر باریک و کوچکی که تا نیمه پُر از شکر شده­اند و رنگِ سیاه­شان، چشم هرکسی رو به خودش خیره می­کنه!‌ سوژه­ای که دست­مایه­ی اکثر شاعرا و نویسنده­های آیینی شده! اربعین به تعبیر من، یه هیئتِ خیلی بزرگه که آدمایی با سلیقه، رفتار و گویش­های مختلف، برای چند روز زیر یه پرچم و برای یک­ اعتقاد عزاداری می­کنن! اِسمای مختلفی هم برای این مراسم درنظر گرفته شده! مثل بزرگ­ترین اجتماع بشری! حس این که با بیست­وچند میلیون­نفرِ دیگه همراه شدی تا «ذکر محبوب»ت رو روی لب جاری کنی، قابل توصیف نیست! آدمایی که نه       می­شناسی­شون، نه ممکنه زبون­شون رو بفهمی، نه اصلاً‌می­دونی از کجا اومدن! ولی همین که می­دونی و باور داری که همه محبّت سیدالشهدا رو توی دل و جوونشون دارن، روحت تازه می­شه!‌ اون­جا، همه یه حرف   می­زنن! همه رفتن که به ندای «هَل مِن ناصرِ» حسین «لبیک» بگن! کارِ قشنگی که پارسال، عدّه­ای از ‌دوستان اهل­بیت کرده بودن، این بود که: از اوّل مسیر نجف تا کربلا، همه­جا یه کاغذی چسبونده بودن که یه جمله به زبون عربی با این معنی روش نوشته شده بود: «امام عصر از شما انتظار دارند که زیر قبّه(گنبد)­ سیدالشهدا(علیه­السّلام)، برای فرج­شان دعا کنید». فکر می­کنم اگه با این همدلی، دست به دست هم بدیم و برای ظهور دعا کنیم، شاید بتونیم در فرج امام زمان، «قدم»ی برداریم.

پاسخ دهید