ایستگاه شماره ۷: مرا عهدی است با جانان…

metrofrq safar 07

وقتی با خود مرور می­کنی: در جای­جای «زمین»ی که روی آن قدم می­گذاری، روزگاری کاروانِ اهل­بیت رسول­الله روی آن قدم گذاشته­اند و سالیان سال است که این خاک، محلّ رفت­وآمد زائران و دوستداران حسین(علیه­السّلام) است، کفش­هایت را از پا در می­آوری و روی بال فرشتگان قدم می­نهی! اگر دریابی برای تک­تک گام­هایت، پاداش نزد پروردگار نوشته می­شود، آرام­آرام قدم بر می­داری!

این­جا، اوج روضه است. نیازی به روضه­خوان نیست! هر گوشه را که بنگری، روضه­ی مجسّم است. وقتی نام سیدالشهدا در میان باشد و موکب­ها، چای بدهند، می­شود روضه! نیازی به مَقتل هم نداری! این­جا پُر است از مصیبت، گریز و بهانه برای اشک ریختن!‌ ناخودآگاه اشک روی گونه­ات جای می­گیرد،‌ وقتی پیرزنی را می­بینی که به خاطر کهولت سن،‌ مجبور است با ماشین راه را طی کند و گریه می­کند از این که نمی­تواند مسیر را پیاده قدم بردارد. محزون می­­شوی وقتی مردی را می­بینی که با بدون داشتن پا برای راه­رفتن، خود را به چرخی آویزان کرده و خود را روی زمین می­کشد! از کودک چند ماهه و مرد و زنِ پیر و جوان هم آن­قدر گفته­اند و آن­قدر شنیده­ایم که حرفی نمانده است! بعد از هزار و چند صدسال، ‌هنوز حدیث رسول­خدا بر تارک تاریخ می­درخشد که: «إنَّ لِقَتلِ الحُسَینِ حَرارَهً فی قُلوبِ المُؤمِنینَ لاتَبرُدُ أبَدا»… «شهادت حسین(علیه­السّلام) آتشى در دل مؤمنان انداخته است که هرگز سرد نخواهد شد».

پاسخ دهید